Saturday, 6 December 2014

زمانی که حضرت عبدالبها در عکا بودند

در زمانی که حضرت عبدالبها در عکا بودند، حاکمی در آنجا بود که گاهی احبا را اذیت میکرد. یک مرتبه نقشه ای طرح کرد که تمام وسایل زندگی آنها را از بین ببرد. او به سربازانش دستور داد تمام مغازه های احبا را ببندند و کلید مغازه ها را نزد او ببرند. اما حضرت عبدالبها نقشه حاکم را فهمیدند و به احبا توصیه فرمودند مغازه های خود را روز بعد باز نکنند. ایشان به آنها فرمودند که صبر کنند ببینید خداوند چه مقدر کرده است. تصور کنید حاکم چقدر تعجب کرد وقتی شنید که سربازانش نتوانستند هیچ کلیدی نزد او ببرند.چون مغازه ها اصلا باز نشده بود. اما قبل از آنکه او بتواند فکر کند که بعد از آن چکار کند، اتفاق غیر منتظره ای افتاد. تلگرافی از روسای او رسید که او را از حکومت آن شهر برکنار کرده بودند. و به این ترتیب مغازه های احبا حفظ شدند .به او که حالا حاکم سابق بود دستور داده شد عکا را ترک کند و به دمشق برود. خیلی افسرده و ناراحت بود. او مجبور بود تنها و فوری شهر را ترک کند. برای خانواده اش چه اتفاقی می افتاده؟ چه کسی به او که دیگر مورد لطف دولت نبود کمک میکرد؟ حضرت عبدالبها خبر را شنیدند و نزد او رفتند. به مرد غمگین و افسرده خیلی محبت کردند ، انگار که او هرگز با امرالله دشمنی نکرده بود . حضرت عبدالبها حتی یک مرتبه هم به خطای گذشته او اشاره نکردند . در عوض به او فرمودند در هر مورد که میسر باشد به او کمک خواهند کرد. حاکم سابق خیلی ناراحت و مضطرب بود که همسر و فرزندانش را می بایست تنها رها کند و برود حضرت عبدالبها به او اطمینان دادند که از آنها مراقبت خواند کرد. بعدا هیکل مبارک ترتیبی دادند که همسر و فرزندان او سفر راحتی به دمشق داشته باشند. و همراه و مراقب قابل اعتمادی را با آنها فرستادند و تمام مخارج سفرشان را نیز تا دمشق پرداختند.وقتی که حاکم سابق به وصال خانواده اش رسید، خیلی مسرور شد با قلبی پر از سپاس و امتنان ، رو به شخص همراه آنها کرد و هزینه سفر را جویا شد. شخص همراه توضیح داد که حضرت عبدالبها تمام مخارج را پرداخته اند. بعد حاکم سابق به خاطر محبتها و سختکوشی شخص همراه در طول سفر ، هدیه ای به او داد . اما شخص همراه هدیه را نپذیرفت و به حاکم سابق گفت که او فقط محض اطاعت از حضرت عبدالبها این کار را کرده و مایل نیست در مقابل خدمانی که انجام داده چیزی بپذیرد . بعد حاکم سابق از او خواست که آن شب را مهمان او باشد . شخص همراه گفت که مشتاق است اوامر حضرت عبدالبها را اطاعت کند. ایشان به او فرموده بودند فورا به عکا برگرد . حاکم سابق از او خواست لااقل آنقدر صبر کند تا او نامه ای برای حضرت عبدالبها بنویسد شخص همراه پذیرفت و موقع برگشتن به عکا نامه را به حضرت عبدالبها تقدیم کرد . در نامه آمده بود : ای عبدالبها امیدوارم مرا عفو کنید من نمی فهمیدم شما را نمی شناختم نسبت به شما بد کردم. شما با احسان عظیم خود به من پاداش دادید.