سراپردۀ يگانگی بلند شد به چشم بيگانگان يکديگر را مبينيد همه بار يک داريد و برگ يک شاخسار
Saturday, 26 October 2013
نسیم باقری به ۴ سال حبس تعزیری محکوم شد
جمعیت مبارزه با تبعیض تحصیلی – نسیم باقری شهروند بهائی ساکن تهران و از مرتبطین موسسه علمی آنلاین بهائیان "BIHE" به ۴ سال حبس تعزیری محکوم شد.
به گزارش جمعیت مبارزه با تبعیض تحصیلی، دادگاه نسیم باقری از مرتبطین مؤسسه علمی آنلاین بهائیان در تاریخ ۱۶ مهرماه ۱۳۹۲ به ریاست قاضی مقیسه برگزار شده بود که ایشان به اتهام " اقدام علیه امنیت ملی از طریق عضویت در موسسه آموزشی بهائیان BIHE " به چهار سال حبس تعزیری محکوم شده است.
در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۹۰ و در پی یورش نیروهای امنیتی به منازل شهروندان بهائی، دانشجویان و اساتید موسسه آموزشی آنلاین بهائیان موسوم به "بی آی اچ ای" ، عده زیادی از این افراد بازداشت و اساتید این دانشگاه با احکام سنگین مواجه شدند و هم اکنون در زندان به سر می برند.
همچنین در همان تاریخ مأمورین امنیتی اقدام به پلمب مراکز علمی و آزمایشگاهی این دانشگاه در شهر تهران کردند.
این درحالی است که شهروندان بهائی پس از انقلاب فرهنگی از حضور در دانشگاه و تحصیل در آن محروم شده اند و معدود دانشجویانی که به دانشگاه راه یافته اند پس از چند ترم تحصیل از دانشگاه اخراج می شوند
Friday, 4 October 2013
آزمون سراسری سال ۹۲ و تکرار سناریوی «نقص پرونده» داوطلبین بهائی
با اعلام نتایج نهایی کنکور سراسری سال ۹۲، بسیاری از داوطلبین بهایی با عنوان «نقص پرونده» در سایت سازمان سنجش مواجه شدند.
«نقص پرونده» اصطلاحی است که از سال ۱۳۸۵ بسیاری از داوطلبین بهایی در مرحله اعلام نتایج کنکور با آن روبرو شدهاند و هدف آن، جلوگیری از ورود بهاییان به دانشگاه است.
سناریوی «نقص پرونده» برای داوطلبین بهایی در حالی تکرار میشود که جعفر توفیقی، سرپرست وزارت علوم در روزهای گذشته از برنامه بهبود وضعیت دانشگاه ها و ایجاد فضای باز سیاسی خبر داده بود و در مورد محرومین از تحصیل سالهای گذشته گفته بود: اگر کسی احساس می کند در حق او اجحافی شده، حتماً به وزارت علوم مراجعه کند.
با شروع انتخابات ریاست جمهوری امسال نیز حسن روحانی وعده داده بود که مشکل محرومیت از تحصیل در دانشگاهها را حل خواهد کرد.
گفتنی است که مطابق با مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی، تنها معتقدان به یکی از ادیان تصریح شده به قانون اساسی کشور (مسلمان، کلیمی، مسیحی و زرتشتی) می توانند در دانشگاه های کشور تحصیل کنند و همین مصوبه حق تحصیل را از دانشجویان بهایی سلب می کند
نامه فریبا کمال آبادی از زندان اوین به دخترش ترانه متن کامل نامه به شرح زیر است
ترانه گلم
۱۳ ساله بودی که مجبور به ترکت شدم. روز ۲۵ اردیبهشت ۸۷ که تو در آستانه امتحانات پایان سال کلاس دوم راهنمایی بودی، ساعت شش صبح بود، بیدار شده و روپوش پوشیده بودی و میخواستی به مدرسه بروی که مامورین اطلاعات برای دستگیری من آمدند تا ظهر منزلمان را به هم ریختند و بعد مرا بردند. مامورین به توکه حاضر بودی گفتند به مدرسه برو اما من نگذاشتم. میخواستم در آخرین لحظات در کنارم باشی و یا من در کنارت باشم، از آن روز تاکنون تمام بار مسئولیت من در خانه بر دوش تو افتاده است.
درست سه سال قبل از آن یعنی روز ۴ خرداد ۸۴ بود و تو کلاس چهارم دبستان بودی منتها این بار دقیقا وسط امتحانات آخر سالت به خانه ما ریختند و مرا بردند.
روزی که کارنامهات را میگرفتی توانستم از زندان به تو زنگ بزنم و فهمیدم معدل نمرههایت ۲۰ شده است. سال ۸۷ تا مدتها نتوانستم به تو زنگ بزنم، در واقع ۴ ماه تمام همدیگر را ندیدیم و بعد از۴ ماه چند دقیقهای دیدمت و فرصت نشد از نتایج امتحاناتت بپرسم ولی بعدها فهمیدم که معدلت بسیار عالی و نزدیک ۲۰ بوده است. اواسط سال تحصیلیات در سوم راهنمایی بودی که ما را از زندان برای بازپرسی به دادسرا میبردند. در جلسه ملاقات بعد از اتمام بازپرسی از زبان بارجویمان که در ملاقات حاضر بود شنیدی که در کیفر خواستم برایم مجازات اعدام درخواست شده، اگر چه متاثرشده بودی و آرام اشک میریختی اما حتی برای اعدام من نیز خودت را آماده کرده بودی. این بار وسط امتحانات پایان سال به بیماری سختی مبتلا شدی که ابتدا پزشکان آن را تشخیص ندادند و بعد فهمیدند آپاندیس حاد است و درست در میان امتحاناتت تحت عمل جراحی قرار گرفتی و نتوانستی در ۳ تا از امتحاناتت شرکت کنی و به ملاقات من بیایی. باز هم پس از دریافت کارنامهات در شهریور ماه معدلت نزدیک ۲۰ بود.
شنیدم در یکی از آن روزها که در خانه تنها بودی سریالی به ظاهر تاریخی ولی سراسر دروغ و ساختگی به نام «سالهای مشروطه» تماشا میکردی که در آن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن، مقدسترین اعتقاداتت را به باد سخره واهانت گرفتند و تو دلت شکست و در تنهائیت گریستی. من هم در گوشه سلولم در فقدان انصاف گریستم و با خودم گفتم آیا این هموطنان هنرمندم میدانند چه بلایی بر سر «تاریخ» و «عدالت» و قلوب جمعی از هموطنان مظلومشان میآورند.
آن روزها گذشت به کلاس اول دبیرستان رسیدی که ما را از زندان اوین به زندان رجایی شهر منتقل کردند وقتی برای اولین بار در آنجا به ملاقاتم آمدی تنها بودی. چون ملاقات بستگان زن و مرد درجه اول یک هفته در میان و به طور متناوب بود. یک هفته تو و هفته دیگر پدرت به ملاقاتم میآمدید. در اولین ملاقات از دیدن فضای آنجا و دیدن زندانیان عادی که به خاطر اعتیاد شدید تمام دندانهایشان ریخته بود و سراسر بدنشان در اثر ضربات تیغ ناشی از خود زنی پر از جراحت بود و نیز از دیدن من که با چادر بسیار کثیف، کهنه وپارهٔ زندان که برای ملاقات مجبور به پوشیدن آن شده بودم، آن هم در یک سالن تاریک و از پشت شیشههای کثیف که نردههای آهنی آن را میپوشاند دوباره اشکهایت آرام بر گونههایت ریخت میترسیدی نکند هم بندیهایم بلایی بر سرم آورند. اگر چه حتی برخی به این کار تحریک شده بودند اما غافل از اینکه آن قربانیان قلوبی پاک و مهربان داشتند.
در اردیبهشت سال ۹۰ که باز هم برای امتحانات پایان سال آماده میشدی ما را به زندان قرچک منتقل کردند. ۱۶۰ نفر در یک سالن کم نور، بدون هوا در محیطی پر از همهمه و هیاهو وفریاد و نزاع. در سالنی که روشناییاش فقط چند لامپ مهتابی بود و تنها در پرتو آن نور میشد دود غلیظ سیگار زندانیان را تشخیص داد و در میان همههاش رکیکترین الفاظی که بسیاری از آنها را تا آن روز حتی نشنیده بودم، قابل شنیدن بود. تو همه اینها را در ملاقاتها دیدی وشنیدی و رنج بردی. اما ضعیف نشدی.
در آن روزها یاد حرفت میافتادم که قبل از دستگیریام در سال ۸۷ به من زدی. وقتی به قصد آماده ساختنت از تو پرسیدم: «ترانه اگر مرا دستگیر کنند ناراحت میشوی؟»
گفتی سال ۸۴ که تو را گرفتند کوچک بودم و نمیفهمیدم بر تو چه میگذرد برای همین فقط دلم برایت تنگ میشد. اما این بار هم دلم برایت تنگ میشود و هم دلم برایت میسوزد. دلت سوخت. بسیار هم سوخت. اما باز در آن سال و سالهای بعد معدلت نزدیک به ۲۰ بود.
سال ۹۲ شد. روزی در ملاقات، کارنامه پیش دانشگاهیت را برایم آوردی. باز هم معدلت نزدیک ۲۰ بود. کارنامهات را با افتخار به همه نشان دادم. رئیس اندرزگاه هم که کارنامهات را دید گفت انضباطش مثل مادرش ۲۰ است.
کنکور داشتی و پدرت در سفر بود و در خانه تنها بودی. روز قبل از کنکور سرما خوردی و تب کردی خودت تنها به مطب دکتر رفتی و به پزشک گفتی فردا کنکور دارم کاری کنید که بتوانم امتحانم را بدهم.
همسایه مهربان که من قبلا ندیده بودم و نمیشناختمش تو را به محل امتحان کنکور برد. امتحان دادی و رتبهای حدود ۴ هزار در کنکور ریاضی آوردی.
روز پنج شنبه ۲۱/۶ /۱۳۹۲ نتیجه کنکور مشخص شد چون امکان و اجازه تلفن نداشتیم باید تا یکشنبه یعنی ۳ روز بعد منتظر میماندم تا در ملاقات از نتیجه کنکور مطلع شوم. با اینکه در این ۳۳ سال از سال ۵۹ که انقلاب فرهنگی شد یعنی همان سالی که من دیپلم گرفتم و به خاطر اعتقاد به دیانت بهایی از ورود به دانشگاه محروم شدم، تاکنون یعنی سال ۹۲ جوانان بهایی از ورود به دانشگاههای کشورشان محروم بودهاند، امسال ما همه امیدوار بودیم که با تغییر فضای سیاسی کشور و روی کار آمدن دولت جدید، با وعدههای از بین بردن فضای امنیتی در کشور و امکان ادامه تحصیل دانشجویان ستاره دار، با شعار دولت تدبیر و امید بالاخره بتوانی در کشورت، کشور محبوبت تحصیل کنی.
جالب است که هیچکدام از هم بندیهایم با اینکه میدانستند ۳۳ سال است جوانان بهایی از تحصیلات عالیه محرومند باورشان نمیشد که باز هم با نیرنگ «نقص پرونده» تو و دوستانت از تحصیل محروم شوید.
وجالبتر آن است که بعضی از مسوولینی که ما در زندان با آنها سر و کار داریم حتی نشنیده بودند و نمیدانستند که سالهاست عدهای از شایستهترین جوانان هموطنشان به صرف بهایی بودن از ورود به دانشگاههای کشورشان محرومند.
این روزها ندای پر صلابت «هل من نصر ینصرنی» که در روز عاشورا از لسان مبارک مولای عالمیان حضرت امام حسین از روی قوت و نه از سر ضعف در صحرای کربلا طنین انداز بود و با این ندا از عموم مردم برای تحقق آرمان عدالت و انصاف و محو ظلم طلب نصرت میفرمود با قوت در گوشم طنین میافکند و با خودم میگویم آیا در میان هموطنانم هستند کسانی که به نصرت عدالت برخیزند آیا کسانی هستند که داستان «ترانه» و «ترانهها» قلوبشان را به درد آورد، بلرزاند و نیروی دادخواهی در گامها و کلامشان بر انگیزد.
من امروز پس از ۵ سال و نیم از گوشه زندان به تاسی از مولایم بار دیگر خطاب به هموطنان عزیزم و اهل عالم میگویم: «هل من ناصر ینصرنی؟»
فریبا کمال آبادی
زندان اوین-بند زنان
شهریورماه ۱۳۹۲
۱۳ ساله بودی که مجبور به ترکت شدم. روز ۲۵ اردیبهشت ۸۷ که تو در آستانه امتحانات پایان سال کلاس دوم راهنمایی بودی، ساعت شش صبح بود، بیدار شده و روپوش پوشیده بودی و میخواستی به مدرسه بروی که مامورین اطلاعات برای دستگیری من آمدند تا ظهر منزلمان را به هم ریختند و بعد مرا بردند. مامورین به توکه حاضر بودی گفتند به مدرسه برو اما من نگذاشتم. میخواستم در آخرین لحظات در کنارم باشی و یا من در کنارت باشم، از آن روز تاکنون تمام بار مسئولیت من در خانه بر دوش تو افتاده است.
درست سه سال قبل از آن یعنی روز ۴ خرداد ۸۴ بود و تو کلاس چهارم دبستان بودی منتها این بار دقیقا وسط امتحانات آخر سالت به خانه ما ریختند و مرا بردند.
روزی که کارنامهات را میگرفتی توانستم از زندان به تو زنگ بزنم و فهمیدم معدل نمرههایت ۲۰ شده است. سال ۸۷ تا مدتها نتوانستم به تو زنگ بزنم، در واقع ۴ ماه تمام همدیگر را ندیدیم و بعد از۴ ماه چند دقیقهای دیدمت و فرصت نشد از نتایج امتحاناتت بپرسم ولی بعدها فهمیدم که معدلت بسیار عالی و نزدیک ۲۰ بوده است. اواسط سال تحصیلیات در سوم راهنمایی بودی که ما را از زندان برای بازپرسی به دادسرا میبردند. در جلسه ملاقات بعد از اتمام بازپرسی از زبان بارجویمان که در ملاقات حاضر بود شنیدی که در کیفر خواستم برایم مجازات اعدام درخواست شده، اگر چه متاثرشده بودی و آرام اشک میریختی اما حتی برای اعدام من نیز خودت را آماده کرده بودی. این بار وسط امتحانات پایان سال به بیماری سختی مبتلا شدی که ابتدا پزشکان آن را تشخیص ندادند و بعد فهمیدند آپاندیس حاد است و درست در میان امتحاناتت تحت عمل جراحی قرار گرفتی و نتوانستی در ۳ تا از امتحاناتت شرکت کنی و به ملاقات من بیایی. باز هم پس از دریافت کارنامهات در شهریور ماه معدلت نزدیک ۲۰ بود.
شنیدم در یکی از آن روزها که در خانه تنها بودی سریالی به ظاهر تاریخی ولی سراسر دروغ و ساختگی به نام «سالهای مشروطه» تماشا میکردی که در آن به ناجوانمردانهترین شکل ممکن، مقدسترین اعتقاداتت را به باد سخره واهانت گرفتند و تو دلت شکست و در تنهائیت گریستی. من هم در گوشه سلولم در فقدان انصاف گریستم و با خودم گفتم آیا این هموطنان هنرمندم میدانند چه بلایی بر سر «تاریخ» و «عدالت» و قلوب جمعی از هموطنان مظلومشان میآورند.
آن روزها گذشت به کلاس اول دبیرستان رسیدی که ما را از زندان اوین به زندان رجایی شهر منتقل کردند وقتی برای اولین بار در آنجا به ملاقاتم آمدی تنها بودی. چون ملاقات بستگان زن و مرد درجه اول یک هفته در میان و به طور متناوب بود. یک هفته تو و هفته دیگر پدرت به ملاقاتم میآمدید. در اولین ملاقات از دیدن فضای آنجا و دیدن زندانیان عادی که به خاطر اعتیاد شدید تمام دندانهایشان ریخته بود و سراسر بدنشان در اثر ضربات تیغ ناشی از خود زنی پر از جراحت بود و نیز از دیدن من که با چادر بسیار کثیف، کهنه وپارهٔ زندان که برای ملاقات مجبور به پوشیدن آن شده بودم، آن هم در یک سالن تاریک و از پشت شیشههای کثیف که نردههای آهنی آن را میپوشاند دوباره اشکهایت آرام بر گونههایت ریخت میترسیدی نکند هم بندیهایم بلایی بر سرم آورند. اگر چه حتی برخی به این کار تحریک شده بودند اما غافل از اینکه آن قربانیان قلوبی پاک و مهربان داشتند.
در اردیبهشت سال ۹۰ که باز هم برای امتحانات پایان سال آماده میشدی ما را به زندان قرچک منتقل کردند. ۱۶۰ نفر در یک سالن کم نور، بدون هوا در محیطی پر از همهمه و هیاهو وفریاد و نزاع. در سالنی که روشناییاش فقط چند لامپ مهتابی بود و تنها در پرتو آن نور میشد دود غلیظ سیگار زندانیان را تشخیص داد و در میان همههاش رکیکترین الفاظی که بسیاری از آنها را تا آن روز حتی نشنیده بودم، قابل شنیدن بود. تو همه اینها را در ملاقاتها دیدی وشنیدی و رنج بردی. اما ضعیف نشدی.
در آن روزها یاد حرفت میافتادم که قبل از دستگیریام در سال ۸۷ به من زدی. وقتی به قصد آماده ساختنت از تو پرسیدم: «ترانه اگر مرا دستگیر کنند ناراحت میشوی؟»
گفتی سال ۸۴ که تو را گرفتند کوچک بودم و نمیفهمیدم بر تو چه میگذرد برای همین فقط دلم برایت تنگ میشد. اما این بار هم دلم برایت تنگ میشود و هم دلم برایت میسوزد. دلت سوخت. بسیار هم سوخت. اما باز در آن سال و سالهای بعد معدلت نزدیک به ۲۰ بود.
سال ۹۲ شد. روزی در ملاقات، کارنامه پیش دانشگاهیت را برایم آوردی. باز هم معدلت نزدیک ۲۰ بود. کارنامهات را با افتخار به همه نشان دادم. رئیس اندرزگاه هم که کارنامهات را دید گفت انضباطش مثل مادرش ۲۰ است.
کنکور داشتی و پدرت در سفر بود و در خانه تنها بودی. روز قبل از کنکور سرما خوردی و تب کردی خودت تنها به مطب دکتر رفتی و به پزشک گفتی فردا کنکور دارم کاری کنید که بتوانم امتحانم را بدهم.
همسایه مهربان که من قبلا ندیده بودم و نمیشناختمش تو را به محل امتحان کنکور برد. امتحان دادی و رتبهای حدود ۴ هزار در کنکور ریاضی آوردی.
روز پنج شنبه ۲۱/۶ /۱۳۹۲ نتیجه کنکور مشخص شد چون امکان و اجازه تلفن نداشتیم باید تا یکشنبه یعنی ۳ روز بعد منتظر میماندم تا در ملاقات از نتیجه کنکور مطلع شوم. با اینکه در این ۳۳ سال از سال ۵۹ که انقلاب فرهنگی شد یعنی همان سالی که من دیپلم گرفتم و به خاطر اعتقاد به دیانت بهایی از ورود به دانشگاه محروم شدم، تاکنون یعنی سال ۹۲ جوانان بهایی از ورود به دانشگاههای کشورشان محروم بودهاند، امسال ما همه امیدوار بودیم که با تغییر فضای سیاسی کشور و روی کار آمدن دولت جدید، با وعدههای از بین بردن فضای امنیتی در کشور و امکان ادامه تحصیل دانشجویان ستاره دار، با شعار دولت تدبیر و امید بالاخره بتوانی در کشورت، کشور محبوبت تحصیل کنی.
جالب است که هیچکدام از هم بندیهایم با اینکه میدانستند ۳۳ سال است جوانان بهایی از تحصیلات عالیه محرومند باورشان نمیشد که باز هم با نیرنگ «نقص پرونده» تو و دوستانت از تحصیل محروم شوید.
وجالبتر آن است که بعضی از مسوولینی که ما در زندان با آنها سر و کار داریم حتی نشنیده بودند و نمیدانستند که سالهاست عدهای از شایستهترین جوانان هموطنشان به صرف بهایی بودن از ورود به دانشگاههای کشورشان محرومند.
این روزها ندای پر صلابت «هل من نصر ینصرنی» که در روز عاشورا از لسان مبارک مولای عالمیان حضرت امام حسین از روی قوت و نه از سر ضعف در صحرای کربلا طنین انداز بود و با این ندا از عموم مردم برای تحقق آرمان عدالت و انصاف و محو ظلم طلب نصرت میفرمود با قوت در گوشم طنین میافکند و با خودم میگویم آیا در میان هموطنانم هستند کسانی که به نصرت عدالت برخیزند آیا کسانی هستند که داستان «ترانه» و «ترانهها» قلوبشان را به درد آورد، بلرزاند و نیروی دادخواهی در گامها و کلامشان بر انگیزد.
من امروز پس از ۵ سال و نیم از گوشه زندان به تاسی از مولایم بار دیگر خطاب به هموطنان عزیزم و اهل عالم میگویم: «هل من ناصر ینصرنی؟»
فریبا کمال آبادی
زندان اوین-بند زنان
شهریورماه ۱۳۹۲
Tuesday, 1 October 2013
در کتاب گلبرگهایی از حیات حضرت عبدالبهاء تألیف آناماری هونولد میخوانیم
«حیات حضرت عبدالبهاء تماماً متکی و متمرکز بر خداوند بود و نه بر خود. همهء فکر آن حضرت این بود که ارادهء الهی را مجری دارند و عبد خاضع حق باشند، دوست نداشتند از آن حضرت عکس گرفته شود و اگر در مواردی اجازه فرمودند فقط به خاطر محبّت به احبّاء و متقاضیان عکس بود. در موضعی فرمودند عکس از خود داشتن تکیه و تأکید بر شخص خود است که فقط حکم چراغ یا شیشهء چراغ را دارد و به کلّی فاقد اهمّیّت است. آنچه مهمّ است و معنی دارد همان نوری است که در داخل آن چراغ پرتو افکن است.»
عالم بهائی، ج۴، ص۳۸۴
عالم بهائی، ج۴، ص۳۸۴
دعائی برای مولود
قد جئت بامره و ظهرت لذکره وخلقت لخدمته العزیز المحبوب .
مضمون فارسی : بدرستی که من به امر خداوند آمدم وبرای ستایش او ظاهر شده ام
وبرای خدمت به او که ارجمند و محبوب است ، آفریده شده ام .
< این دعا زمانی که مولود متولد میشود ، سه مرتبه در گوش راست وی تلاوت میشود.>
منظور از مولود متولد شدن احباء جدید است
( مولود ، به معنای پدید آمده ، زائیده شده)
Subscribe to:
Posts (Atom)






