Saturday 25 April 2015

از تولد تا ظلم هایی که به خانواده شهروندان زندانی بهایی می رود

مهسا دختری سه سال و 4 روزه بود که پدرش را به مدت 15 سال در کنار خود نداشت
"بهنام میثاقی" یکی از زندانیان سابق بهایی ایران است که در تاریخ 9/ 2/ 1368 درست زمانی که احساس پدر بودن و مسئولیت پدری را در کنار خدمت به جامعه بهایی همراه داشت ،بازداشت شد. وی 15 سال در زندان (هفت سال و نیم در زندان رجایی شهر و هفت و سال و نیم درزندان اوین) عمر خود را گذراند!
سالهای تلخ خانواده های زندانی ،سالهای پر از بغض و دردهای پنهان است. صدای تفتیش عقاید و بازخواست به دلیل بهایی بودن زمانی پس از انقلاب 57 رشد یافت که بسیاری از خانواده ها در کانون گرم خود احساس آرامش داشتند، اما پس از آن دردها بسیار شد! رنج ها و دوری ها و از آن بدتر اعدام ها رشد روز افزونی بر خود گرفت
مهسا میثاقی امروز دیگر آن دختر 3 سال و 4 روزه نیست و دردهای این سالها را یقینا همراه خود داشته است ، امید که دیگر هیچ عضوی از خانواده در زندان ها محبوس نباشد
کمپین نه به آزار و زندان هموطنان بهایی یادداشت زیر را که نوشته بهنام میثاقی به دختر خود مهسا میثاقی است. زا منتشز می کند. ایشان در این روز متنی لبریز از احساس پدر بودن خود و خدمت به جامعه را نوشته اند و از ظلم های که به خانواده ها وارد می شودسخن گفته است
مدت ها بود من و مریم خیلی خوشحال منتظر یه مسافر کوچلو بودیم غروب 5 اردیبهشت 65 صدای گام های کوچکش را شنیدیم قرار بود اسمش تینا باشه مریم را رساندیم بیمارستان و من رفتم که خانواده مریم را به بیمارستان بیاورم ،حدود 9/5 شب به بیمارستان رسیدم ،مادرم با خوشحالی بسمتم دوید و گفت تینا متولد شد ،بسیار خوشحال شدم وقتی از سلامت هر دو با خبر شدم ،24 ساله بودم با وجود خوشحالی از پیوستن عض جدید خانواده خیلی معنای پدر شدن را نمی فهمیدم ، فردا صبح برای تحویل گرفتن دخترم به قسمت اطاق کودکان تازه متولد شده رفتم کنارم آقایی ترک زبان و خوش سیما بود او هم منتظر بود دل تو دلم نبود از پشت شیشه فرشته کوچلو ها را می دیدم همشونو دوست داشتم ولی می دانستم دلم بیشتر گرو یکی از آنهاست ،پرستاری با کودکی در بغل بیرون آمد آن آقای خوش سیما را صدا زد و او هم مبلغی به عنوان شیرینی به پرستار داد و فرزندش را تحویل گرفت به شوخی گفت خوشگل هایش را خودتان بر می دارید و زشتشان را به ما می دهید تورو خدا منو نگاه کن ببین این می تونه بچه من باشه و خنده کنان رفت ،یه لحظه تاریخی برایم بود پرستار دوباره بیرون آمد و یه دنیا گذاشت تو بغلم و گفت خیلی سالمه مبارک باشه ،همراه با در آغوش گرفتنش دنیایی از مهر و عشق و مسئولیت به من القا شد تصورش غیر ممکن بود ، یه نیروی عجیب که عامل خلقته و اینکه می شد بگی این یه جورایی منم و تضمین ادامه بودنم در این عالم ،بینهایت خوشحال بودم و یه آدم چغر و سفت داشت از لطافت حضور مهر و عشق وا می رفت ، در آغوشم بود و ماند و شادی زندگی ومعنای آن را، بخشید البته برای جامعه آن روز ها ایام سختی در حال گذر بود ،دستگیری ها ،اعدام ها ،مصادره اموال و اخراج از کارها و مظالم متعددی که هر روز سنانی بر پیکره این فئه مظلوم وارد می ساخت و عزیزانم و مرا بر این می داشت که بالغ تر و مسئولانه تر از گذشته عمل نماییم ،من نیز بیشتر به دریای خدمت زدمو حالی میبردم که نگو تا دو تا از تاثیر گذار ترین افراد زندگیم دستگیر شدند پسر عموی پدر جناب بخش الله میثاقی و دوست و استاد عزیزم جناب احسان الله وحدت فرصت پریشانی و افسردگی نداشتم جمال مبارک شرایط را آنطوری برایم فراهم کردند که در همان محل خدمت ایشان منزلی از جناب آگاه زاده اجاره کردم و پرچمی که بر زمین بود برداشتم و رفته رفته سعی کردم قوی تر و بالاتر در آن شرایط خاص و بحرانی حفظش کنم ،انگار بالغ تر شده بودم ،ولی همه عشقم مهسا بود با خودم به مراکز خدمتی می بردمش و خیلی دوست داشت که اخبار و بشارات را به دست خودش به خادمین بده و صدای خوبی هم داشت و شیطنت های خاص، که زبانزد بود ،در آغوشم بود و بود تا دست ظلم 3سال و 4 روز بعد از تولدش یعنی در تاریخ 9/ 2/ 1368 ما را از هم جدا کرد و من رفتم تا پاره ای از سدی باشم در مقابل ،ظلمی که در اثر تعصبات دینی بر جامعه روا می رفت و با تمام مهرو محبتی که به خانواده ام داشتم رفتم و او و مریم راتنها گذاشتم و دست در دست سایر راد زنان و مردان این سرزمین به دیواره سد پیوستم و سد شدم. اگر خوب بنگریم قلوب راسخ و عاشق و صادق زنان و مردان این سرزمین و آئین را بر جای جای دیواره رنگین ،سازنده آن می بینیم.
می تراود
از درونم
تار و پودم
از تنم
از استخوانم
مهر تو
در قلب من
زآن سپس
در دیدگانم
ساریست
قطره های عشق تو
بر گونه هایم
بر زمین
جاری نموده جوی ها ،رودها
دریاها
از مهر تو
بر ارض دل
ای تو تنها
یادگار بودم

No comments:

Post a Comment